ترنم باران جملگی ما عاشقان بارانیم
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.
چشمانم را که باز کردم، سیاهی ِ مطلقی را دیدم که نمی دانستم چیست.
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد ....
نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟"شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم !
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند.و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود.در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
دستهامو گرفته بود و عاشقونه نگام میکرد. هوا سرد بود...اما گرمای دستاش سردی هوا رو از یادم برده بود...باورم نمیشد، این همون روزی بود که سالها انتظارش رو کشیدم. انگار داشتم خواب می دیدم. بالاخره انتظارم واسه این لحظه تموم شده بود. بالاخره سکوت رو شکست. نگاهش، رفتارش و حتی آهنگ صداش، هر کلمه ای که به زبون میاورد احساس بهتری بهم دست میداد که ناگهان کلمه ی دوستت دارم توی گوشم پیچید...باورم نمیشد...انگار تموم وجودم در آتش میسوخت. سرم رو پایین انداختم تا از چشمانم چیزی از آتش درونم نفهمه. هر لحظه که میگذشت بیشتر سرخ میشدم. از اینکه بعد از سالها انتظارم به پایان رسیده بود خوشحال بودم و از شوق اینکه بدست آوردمش اشکهام روی صورتم جاری شدن. دستش رو زیر چونه م بردو سرم رو بالا آورد و با دستای گرمش اشکهامو پاک کرد. وقتی به چشمام نگاه میکرد احساس کردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم. همونطور که با نگاهش منتظر جوابم بود اشهاش سرازیر شد و سرش رو پایین انداخت. بی اختیار دستم رو از دستش در آوردمو اشکاشو پاک کردم. باروم نمیشد. یعنی لیاقتش رو داشتم. دوباره نگاهمون تو هم گره خورد. همونطور که داشتم اشکهاشو پاک میکردم منو تو آغوشش گرفت. گرمای وجودش بهم آرامش میداد. باورم نمیشد این منم که در آغوش کسی هستم که سالها منتظرش بودم... انگار تازه متولد شده بودم... حس وصف ناپذیری بود...داشتم خدارو شکر میکردم که ناگهان از خواب بیدار شدم و فهمیدم که ...........................! فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خداگفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افتاد ! مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند. پیر مرد روستایی هیچ وقت ساعت نداشت در طول عمرش به هیچ ساعتی مراجعه نکرده بود .اما همیشه کارهایش را سر وقت و به موقع انجام می داد . تنها صدایی اشنا برایش کافی بود تا موقعیت زمانی را درک کند و اوقات زندگیش را با ان تنظیم کند صدایی که در اولین روز حیاتش در گوشش زمزمه شده بود ..."صدای اذان"
در تصویر حکاکی شده در سنگهای تخت جمشید :هیچ کس عصبانی نیست .هیچ کس سوار بر اسب نیست.هیچ کس را در حال تعظیم نمی بینی .هیچ وقت برده داری در ایران مرسوم نبوده . در بین این صدها پیکرتراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.بگو به همه ی ایرانیان تا یادمان بیاید چه بودیم و چه شدیم....
در تفسير منهج الصادقين داستان لطيفى از ذوالنون مصرى نقل كرده است مى گويد: روزگاری دو برادر در مزرعه خانوادگی شان با هم کار می کردند. یکی از آنها ازدواج کرده بود و چند فرزند داشت. اما برادر دیگر تنها زندگی می کرد.
در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم : باز هم چک چک باران و صدای ترمز شدید ماشین توی کوچه واسه اینکه تو چاله ی آب نیفته... بارانی که لحظه ای شدت می گیره و لحظه ای دیگه آرام زمزمه می کنه .... پرده ای که کنار می ره تا نسیم هم در این هوای دل انگیز جایی برای گذر داشته باشه ... زیبای آرامش بخش ....باران.... منو با اسب خیال می بره..... چتری از باران ، زیر برگ های سبز درختان ، رو به دریایی خروشان ... گام به گام روی شنای خیس ساحل ........خنکای آب رو با پاهای عریانم احساس می کنم ... رو به آسمون قطرات خیس بارونم رو صورتم .........یه نفس عمیق از عمق وجودم .... من عاشق ساحل بارانیم......
گاهی باید آرزو کرد تا کودک بود و فریاد کشید... گاهی باید آن قدر عکس ها را نگاه کرد تا شاید به خاطره ای دور رسید ... می ترسم آنقدر دور شوم که حتی حسرت اشعار کودکی را با جان بخرم ... می ترسم که دیگر صدای پرستو ها را با وش نشنوم و با آن ها هم آوا نشوم... دیوار های بلند جای پرستو ها نیست ... پشت پنجره جای ایستادن نیست ... نگاه کردن به ویترین مغازه ی اسباب بازی ها دیگر جایز نیست ... دیگر زمان لیس زدن بستنی قیفی در خیابان با صورتی سراسر بستنی نیست... دلم از خداحافظی با کودکیم می گیرد ... دلم کودکی را می جوید ... شعرهای زیبایت را... صد دانه یاقوت ...دسته به دسته ...با نظم و ترتیب... یک جا نشسته یا ... خوشا به حالت ای روستایی......چه شاد و خرم چه باصفایی یا... باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه یا... من یار مهربانم ....دانا و خوش بیانم یا داستان های زیبایش.... تصمیم کبری .........مهمان کوکب خانم ......... صدای کودکی خدافظ........ آخرین مطالب نويسندگان پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() |
|||
![]() |